تبليغاتX
سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند
 

ما خاك دامن گيرنبوديم يا شما پيش از رسيدن پاي به راه رفتن داشتيد؟ بخت حرامي را هم كه در شمار آوريم بساط  دلتنگيمان جور ميشود صدقه  سر اين شبهاي آخر پاييز و آواز بنان .نذر آمدنتان  هزار هزار  بوسه بود به نيت تار مويتان كه ماند بر ذمه ما تا روز بازگشت بسكه نيامده رفتيد.از خودمان كه پنهان نيست از شما هم پنهان نباشد،قصد قربت  نداشتيم كه حالا اين طور به حال فلاكت افتاده ايم كفاره بوسه هاي بي حساب را .

 

 

پي نوشت:

اخه كي ميشه كه به دستمال كتون گرد تو گيرُم سبزه يار

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/20ساعت 11:30  توسط "اسمش ديگه از اسراره" | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/17ساعت 17:38  توسط "اسمش ديگه از اسراره" | 
 

 

وطن نداي ماست بر بامهاي الله اكبر و سكوت كوبنده مان در خيابان تلخ كه آب را هم در خاطرتان مي سوزد.فاتحان قله هاي شن از بادهاي عقيم گمان طوفان نداشتيد؟ارتفاع صدايتان به قاعده سكوت ما هم نمي رسد.نگاه ابترتان چه سنجد پيش فراخي چشم انداز؟خورشيد را به شست مي پوشانيد كه آفتاب را فرو گرفتيم؟...بيچاره داس به دست، خيال خرمن قاصدك مي كارد در مسير گردباد....پادشاهان بي وطنيم.سرزمينمان سرود رهاييست كه بام به بام مي پيچد.حالا ديگر "چه زندان و چه خانه،هر دو سوي همه ديوار هاي دنيا يكيست"

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/14ساعت 14:19  توسط "اسمش ديگه از اسراره" | 
 

 

نامتان تلخي منتشر است در دهان .شرنگ در شرنگ.هلاهل تنهاييست كه به جان ما مي ريزيد.از رگهامان كه بالا مي كشيد ريشه مي دوانيد در رگ و ريشه مان.شره مي كنيد بر لب كه زهر مكرريد براين چشمه عسل. اين زبان شهد وشكر اما پاداش ترديد شما بود و بوالعجبي ما كه حنظل را دانه  انار كرد در بلور متن.موسي به كرانه  و سپاه به  نيل.از بختياري ما بود كه فرمان بازگشت  نداديد ورنه كجا  پيامبر مي شديم اينگونه كه اكنون اگر لشگر ترديدتان بر مسيل عشق گسيل نبود. با اين همه خلايق مارا التماس كنان شما نديده بودند كه ديدند بحمدالله.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/12ساعت 21:38  توسط "اسمش ديگه از اسراره" | 
 

 بعد همانطور كه جاني دپ دستش را ميكند توي جيبش،آدامس مي اندازد گوشه دهانش بعد با شلوار تابستاني سفيد و يك پيراهن روشن انگار بخواهد برود يك گردش ساحلي قدم ميگذارد توي راهروهاي اداره پليس شيكاگو يا چه ميدان يك جهنم ديگر وسط آنهمه پليس مادر به خطاي غولتشن درست جايي كه تمام در ديوار ها پر شده از عكسهاي جان دلينجر كه جاني دپ نقشش را بازي مي كند و زيرش نوشته شده wanted اگر هم كه نوشته نشده اينقدر همه جا عكسهايش هست كه بفهمي با يك گانگستر خلاف سنگين طرفي.بايد بتواني توي راهروهاي پر از مامور كه همه جا كمين كرده اند برايت قدم بزني انگار كه مقصد بعديت يك گردش ساحليست بعد خيره بشوي توي چشم پليسهاي جوعلق كه جمع شده اند دورهم يك مسابقه اي را دنبال مي كنند بعد هم بايد بتواني با پررويي بپرسي:"hey what's th score؟"

یعنی میخواهم بگویم وقتی همه بشریت دنبال تواند تا از دیپ از پاسیبل(as deep as possible) توی ماتحتت بتپانند ،وقتي همه جا روي در ديوار روزهايت تصوير خودت را ميبيني با يك wanted ك ير ي زيرش بايد بتواني برگردي توي چشم همه شان نگاه كني ،يك جور جاني دپي همچين كه جفت كنند پيشت.حتي وقتي اسلحه كشيدند كه  بزنند  عن و گهت با هم قاطي شود اسلحه بيندازند جلوت.دست اخر هم مجبور شوند از پشت آنهم چند نفر چندتا گلوله خالي كنند تو مخت.بايد دوام بياوري،با نا اميدها هم كاري نداشته باشي.نه اينكه يك جور منفعل سگي زندگي كني ها.بايد با چنگ و دندان بجنگي.اين را درست وقتي ياد ميگيري كه تمام نيروهاي هستي ائتلاف كرده اند خشتكت را پرچم كنند.نگاه ميكني توي چشمشان پوزخند ميزني يعني كه:بدبختهاي حقير.بعد خودت ميكشي پايين خشتك را مي اندازي طرفشان ميگويي همين را مي خواستيد؟نه؟چارقد كنيد به سرتان .مال شما...بعدش ك و ن لخت  راست شكمت را ميگيري ميروي.بگذار ببنيم مي خواهد چه بشود؟هيچ....به من اعتماد كن....هميشه چيزي به دست مي آوري...هرچند كوچك باشد...وقتي بترسي باخته اي....

اين ها را زندگي بعد از يك ترس طولاني عميق در طي اين سالها به من گفت.درست در همين يك ماه وچند هفته شايد.ترس مردن...ترس از دست دادن...ترس تنها ماندن....ترس تنها نماندن....ترس با ادمها بودن...ترس بي آدمها بودن....تنها كاري كه لازم است بكني اين است كه به استقبالشان بروي....به من اعتماد كن...خودت را بيانداز وسطشان بعد ببين لا مصب ها چيزي نبودند كه تو نتواني تاب بياوري...قديم ها ترسم و تنهاييم را مي انداختم توي كوله ام ،پاشنه كفشهايم را ور ميكشيدم ميزدم به خيابان انجا كه وليعصر به انقلاب ميپيوندد....از انجا شروع ميكردم به بالا....شايد توي كافي شاپها بتوانم جايي فراموششان كنم...دست آخر يك جا بر خيابان مينشستم انگار كه بمب توي ماتحتم كار گذاشته باشند...خيره ميشدم به ادمها همچين كه در كوله ام را باز مي كردم عينهو اين دلقكهاي اسباب بازي كه از جعبه ها بيرون بپرند ترس و تنهاييم مي كوبيد توي صورتم.....بعد نگاه ميكردم به آدمها ميديدم همه شان كم و بيش ترس خورده و تنهايند.....آسيب ديده و زخمي...اين كه نميشود...به من اعتماد كن....پايت را بگذار روي شكسته ترين پله....نهايتش اين است كه ك و ن ت ميشكند...شايد هم نشكست...شايد پله بعدي محكمتر بود...كه هست....هميشه به من اعتماد كن.

هيچ وقت مثل اين يك ماه متنفر نبوده ام،هيچ وقت مثل اين يك ماه دلتنگ نبوده ام، هيچ وقت مثل اين يك ماه ترسم اينطور خودش را نكوبيده بود توي صورتم.هيچ وقت اينقدر زخم خورده و ناتمام نبودم.مثل تشنه اي كه قمقمه آب را بدهند دستش بعد كه يك جرعه  كوفت كرد بعد بيشتر خواست كه تا سيراب شود قمقمه را از دستش بگيرند....با اين همه هيچ وقت اينطور احساس قدرت نكرده ام....اينقدر تمام وجودم لبريز حس خواستن نبوده است....اينقدر خودم براي خودم كافي نبوده ام....با يك قلم و كاغذ فقط...احساس خدايي نكرده ام اينقدر كه اين روزها....نه اينكه توي  ما تحت آدم عروسي بشود بيخودكي...نه،آدم فكر مي كند همه چيز خودش تحت كنترل است....خودش را manage ميكند....گليمش را مي كشد بيرون به رغم تمام اين طبيعت قضيب محور كه تو را نشانه گرفته است اگر فقط يك قلم و يك تكه كاغذ داشته باشد يا چه تفاوت دارد يك ساز يك بوم و قلمو با چن لوله رنگ يك چيزي كه سرشارش كند از حس خواستن....اينقدر كه بايستد عقب و بگويد اين كار من است نه هيچكس ديگر....انگاركه موجود يگانه اي باشد.....

آغوشم به اندازه تمام جهان جا دارد...فقط يك مرگ مسخره ت خ مي -تراژيك ميتواند حالا فاتحه مرا بخواند...يك مرگ اشتباهي...انگار كه نوبت من نبوده است هيچوقت نوبت من نمي شود....تازه انوقت هم كه دارم ريق(ريغ؟) رحمت را اشتباها سر ميكشم همچين كه كسي گوشش را بياورد بيخ دهانم خودش مي شنود.آنوقت هم دارم ميگويم: "bye bye black bird" .......به من اعتماد كن....هميشه،هميشه به من اعتماد كن.

 

پي نوشت:

1.تنها حسرت من در زندگي فعلا اين است كه چرا پارسال اينهمه اصرا كردم كه كلاسهاي دانشگاه را از شهرك منتقل كنند انقلاب....چند روز پيش رفتم دانشگاه بالا....چه پسرايي ....چه عسلايي.

2.باز هم همان چند روز پيش نزديك بود ژنرال دماغم را به خشتكم منگنه كند.يكي از عادتهاي بد من اين است كه هر چيزي كه جلوي چشمم بيايد كه خيلي نوستالژيك باشد و من يك خاطره اي يك جايي يك وقتي قبل ترها داشته باشم با ان چيز زرتي براي همان كسي كه بغل دستم است بازگو ميكنم.حالا مي خواهد طرف ربط داشته باشد به آن قضيه يا نه.اين شد كه چند روز پيش كه داشتيم با ژنرال از يك جايي رد ميشديم نزديك بود در بيايم كه:(( اِاِاِ...اينجا خونه ي يكي از دوست پسرام بود....آخي))

3.اين را هم ببينيد كه به ولاي علي خير دنيا و اخرت نهفته است درش

       

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/03ساعت 16:6  توسط "اسمش ديگه از اسراره" | 
 

به زيارت آمده بوديم.دخيل بند و مُشكين جامه.چون روسپيان كه به زيارت قديسان روند.مراد ما فناي في العشق نبود كه آنطور دروازه هاي حرم را به روي ما بستيد يعني كه:برگرد زائر.انتظار ترس خورده ضريح شانه هايتان هم خاطر پيشاني داغدار مارا خوش ميكرد به قدر كفايت.تار مويتان عروةالوثقي بود براي مجاور رواق نشين،بوسه هايتان كلمةالحق.گمان معجزه نداشتيم كه زائر معابد باد را يقين مسلم كفر مؤكد است به مذهب ترديد.حدس مستجاب الدعوگيمان هم نميرفت،ورنه پيش از آنكه بوسه بوسه قامتتان را قامت ببنديم ذكر اعوذبالله من نگاه شما بر نميداشتيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/28ساعت 21:2  توسط "اسمش ديگه از اسراره" | 
 

ژنرال گفت: دخترك نگاه كن كه پاييز بالاخره به قلب باغچه هم زد..من دلم گرفت كه نميشود اين همه رنگ را زنداني كرد براي روز مبادا...براي تمام تابستان هاي لعنتي دير پاييز شو....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت 21:9  توسط "اسمش ديگه از اسراره" | 
 

ژنرال که بچه بوده ،هروقت کار بدی میکرده  بعدشم پررو بازی در میاورده ، مادرجونم بهش میگفته:"خیلی خوش چسی جلو بادم میشینی؟"حالا هروقت من یه کار بدی میکنم بعدشم پررو بازی در میارم،ژنرال بهم میگه:" خیلی خوب ریدی همشم میزنی؟"لعنت به این گذشتگان که هیچ سرمایه ای برای آیندگان باقی نذاشتن....حالا من بعدا به بچم چی بگم؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/24ساعت 16:20  توسط "اسمش ديگه از اسراره" | 
 

دل يك دله نكرديد با ما كه گفتگو آيين درويشي نيست.ما هم حريف شبانه شما نبوديم لابد كه جان به جام شما تسليم كنيم.همين كه لب به لب جام جانمان از آرزوي گوشه دلكش آغوش شما كه مارا بي پرده مي خواند لبريز مي شد بس نبود؟رفيق گرمابه و گلستان اگر نه،اما غزلخوان شب هاي طاعوني سگ مست مي شديم...شيرين سخن و نادره گفتار تا آفتاب از پس خماريتان طلوع كند...با اين همه همان دستي كه در دست شما بود كفش جلوي پايتان جفت كرد...يعني مي خواهي بروي ؟؟؟برو.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت 14:15  توسط "اسمش ديگه از اسراره" | 

 

I know every thing is intertext and it's going to fuck me

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/21ساعت 22:37  توسط "اسمش ديگه از اسراره" |