![]() |
![]() |
|
|
اگر محمود اياز را گويد: برو بخدمت ديگري مشغول شو و از ما فارغ باش لعمري* اگر برفتي و فرمان به جاي آوردي در رفتن مصيب بودي يا مخطي؟؟؟؟؟ . . . آنكس كه در اين مقام فرمانبرداري نمايد خام است
لوايح
لعمري: سوگند به جان من |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1391/02/22ساعت 14:7 توسط doxtarak |
|
|
به سميرا.الف
تازه بهار شده بود عزيز من خطوط تلفن راه نمي داد و اينترنت هم براي دوست داشتن هاي بزرگ جاي كوچك و غيرقابل اعتماديست با اين حساب فقط توانستم با ژينا حرف بزنم گفت كه در سرزمين تازه شهر تازه تخت خواب تازه اي خريده اي تخت خواب تازه خريدن غمگين است عزيز من و من ياد روزهايي مي افتم كه گوشه اتاقهاي نمووووووور تشك هاي فرسوده از تن هاي شكستني و كوچك براي هردوي ما جا داشت مااااا من و تو دوتا شاخه ريواااااااااااس نجيـــــــــــــــب و وحشيانه آنجا داشتيم به پاي زندگي ميپيچيديم و جهان را چهار زانو كف راهروهاي سرد با جوراب هاي سفيد كوتاه و كفشهاي كتاني درك مي كرديم حالا هم تخت هاي نو داريم هم شهرهاي نو با اين همه جهان به شكل كُشنده اي فرسوده و كوچك است بهار شده است اما او با من مراوده ندارد عزيز من جواب تماس هاي مرا نمي دهد با تو دمخور تر بود؟نبود مگر؟ گريه را بس كن،بيدارش كن بگو وقتش رسيده برويم امير آباد توت بچينيم البته آنها مارا به جا نخواهند آورد.خواهند گفت:از شما سابقه اي موجود نيست.شما هرگز اينجا گريه نكرده ايد و رد رقصتان را روي هواي اينجا پيدا نميكنيم.آنوقت ما ملافه هاي آبي و تخت هاي جهان شمول را گواه مي گيريم.مي گوييم: اصلا اگر باور نمي كنيد، اين شما و اين توت هاي امير آباد.آنها به گريه هاي ما شهادت مي دهند.شما نسبيت غيبت ما را قبول نمي كنيد همانطور كه ما قطعيت حضور شما را و جهان تا به ابد در التقاط ميان نامطلق ها سرگردان خواهد ماند... فقط تو گريه را بس كن بگو زني كه چند روز قبل هواش از كنار هواي ما براي هميشه گذشت برگردد و تكه اي از جهان را كه با خود به قبرستان تبريز برده است بازگرداند.بگو پراگ يا ووپرتال يا هر جهنم ديگري در خيابان آبان گم مي شود و بارسلون با هرچه زن حشري سياه چشمش تاب زرگنده پلاك پنجاه را ندارد.بگو حتا ايفل برود بخوابد به وقت خرمالوي حياط ژنرال در پاييز و قبرستان تبريز براي قدم هاي دختران كولي جاي مناسبي نبايد باشد. بگو اين انحلال شومي كه دارد در نقشه جهان روي مي دهد به نفع هيچكس نيست و دنيا بايد به مرزهاي قبل از خرداد هزارو سيصد و هشتاد و هشت بازگردد. بگو هنوز مي شود كه گوشه تخت هاي كوچك و روي تشك هاي خسته با هم مالك جهان باشيم با اين همه بهار شده است عزيز من و فصل زاد و ولد مورچه هاي كارگر است.بادي نرمي كه از جانب غرب مي وزد اجساد مورچه هاي كمرنگي كه نور آفتاب از احشاي آنها مي گذرد را روي آبهاي راكد تكان مي دهد و امسال گمان نمي كنم بهتر از سالي كه گذشت باشد...نحس تر شايد...و بنا نيست جهان بر مدار تسلي بچرخد آنقدر كه بر مدار فقدان...ما روز به روز پيرتر مي شويم ، ياد مي گيريم لباس هاي مشكي را چطور اتو بزنيم كه برق نيفتد ، كَره هاي كدام كارخانه بوي يخچال نمي دهد و در عوض برنج كدام شهر عطر خوشايند تري دارد. و يك بهاررهم مي رسد كه ما با دستمال دماغي فرزندانمان كه از ماترك حساسيت بهاره شان انباشته است به دختري فكر مي كنيم كه وقتي داشت در مرگ خويش فرماي خودش گم مي شد ما بي كه تسلي را آموخته باشيم داشتيم رو به ابديت پشمهايمان را مي شمرديم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1391/02/15ساعت 15:32 توسط doxtarak |
|
|
ای برادر
مقام فراق مقام انتظار است و در این راه چشم داشتن برای حصول معشوق خود شرکست او را چـــــــــــــــشم بر هم می با ید نهاد و در خود طلب کرد و بیافت طرب کرد که او همیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه حاصل است
لوایح |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/11/02ساعت 19:46 توسط doxtarak |
|
|
- وقتی که میگذری از اینجا یک لحظه زیر پاهایت را نگاه کن من نام پاهایت را برای تو در اینجا نوشته ام براهنی می پرسند وقتی که آمد تو کجا بودی؟کجارا نگاه می کردی؟حواست پی کدام بو بود؟آنوقت اگر خاطر آدم رسوا بشود هم قصه از آدم رو می گیرد هم صاحب قصه. یعنی که نبودی انجا...حواست نبود....یادت نیست....یادت نیست....یادت نیست... این است که دوست را باید از لحظه ها دزدید، وجب به وجبش را. باید جوهرش را گرفت کرد توی شیشه درش را محکم بست گذاشت توی هزار توی خاطره که یک روز ، ناغافل طور اگر یک بادی وزید شیشه را انداخت لای درزش باز شد شمیم بنفشش لای تمام قصه ها بپیچد دل آدم خوش بشود. اصلا برای همین است که هول می شوم وقتی پای تو به قصه باز می شود. هول می شوم بگذری،نبینی، بروی من خوب ننوشته باشمت. نه بوی تو را نه تار موی تورا .اصلا همین ترس رسوایی، ترس از دست دادن ما، هراس نبودن و رفتن است که که مرا به گوش کنار خاطره ام می کشاند. مبادا یک جا گوشه یک کافه یک شال آبی جامانده باشد و من ندیده باشم. مبادا یک روز تابستان، وقتی که خورشید وسط قلب آسمان تیــــــــــــــــر می کشد در طبقه چهارم یک ساختمان قدیمی دستهای تو لرزیده باشد و من نگرفته باشم. مبادا یک روز هم بشود ملال افتاده باشد کنج دل مادرانه ات، تو آن سوی خط من این سو دلم نتپد که برای خنداندن تو، نقشه نکشم که با این همه زهری که کنج جانم دلمه بسته عسل بشوم روی لحظه هات که بخندی ، صدایت بشود بهار باغ عیدی صدایت بشود لحظه سال تحویل اصلا . با این حساب فکر می کنی امسال چند تا نوروز گذاشته ای توی دامن ما؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/10/24ساعت 18:9 توسط doxtarak |
|
|
آدمی زاد را همین سعادت بس بود که در محبوبی پیش بود
یحبهم در عقول ثابت است که قوت فاعله را قوت قابله عشق زیادت است زیرا که در انتظار ظهور اوست و او جز به هنگام معلومخود سر از بالین فطرت بر نیارد و این سری عظیم است و به ذوق معلوم شود آنچه گویند عاشق جمال طلبد تا در کار آید راست است اما بحقیقت جمال عاشق طلبد تا در گفتن اسرار آید کنتُ کنزاً مخفیا لم اُعرف فاحببتُ ان اعرف سر این معنی ست لوایح |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/08/11ساعت 21:41 توسط doxtarak |
|
|
اینها را من هزار بار گفته ام، انکارش خر است. چیزی هم نیست که بتوانم یا بخواهم بزنم زیرش.دلخور بوده ام،خشم هم حتی داشته ام،حتا ترسیده ام گاهی و منتقدش هم بوده ام و هنوز هم هستم و خودش هم می داند چرا .چرایش اینجا گفتن ندارد. با این همه ،این که من بترسم، خشمگین باشم و دلخور و انتقاد هم بکنم حتا معنایش این نیست که صلات ظهر مرداد ماه ،کوله به دوش و چادر به سر مثل پیرزن های قوزی توی تجریش وسط صحن امام زاده صالح خیره به جای خالی چنار قدیمی الی نایستاده باشد به انتظار دخترکی که خودش را کنار ضریح آقا برای هیچ داشت چنگ میزد. دخترک اگرچه روحش تبلور ویرانیست اما ذهنش غریب ترین چیز است*. برای همین است که یادش نمی رود چطور وقتی داشت ناخن های قرمز گلیش را زیر تای چادر پنهان می کرد شنید که الی به زن سیاه پوش و سیاه تر اخم دربان حرم آقا گفت این کیف خواهرم است مبادا او ناخنهایش را وقت برداشتن کیف ببیند برش گرداند از در آقا ( و البته در آقا هم چیزیست لابد) و طوری گفت که انگار هزار سال خواهرش باشد و یادش هست خیرات بسته های نمک را میان زنان اجاق کور و دختران بخت بسته و پیرزنان ریش دار مچاله. به کافهی کریم خانی به خیابان های خیس شهرک غرب با چکمه های بلند قهوه ای- وسوسه انگیز و مقتدر، به زرگنده پلاک پنجاه که در پس کوچه های بارسلون تااااااااااااااااااااااااااااااب می خورد، به خرگوش سفید کلاه دار، دخترک است زرافه نیست که شب های کبود تابستان را که مثل بچه گربه های مسلول جذامی بالا می آورد از یاد ببرد و لیس های تو را از یاد ببرد و به دندان کشیدنت را از این خیابان به آن کافه ،از آن کافه به آن خیابان.دخترک است و گرداب حافظه اش و قدمهای ما روی کوچه های دروس که بمیرمشان.خیابان زخم می زند الی. خیابان خصم من است که میگاید.خیابان پیچک است ،عشقه است، حتا دیده شده که تاک هم باشد .خیابان از آدم بالا می رود الی. چنگ می اندازد توی هفت سوراخ آدمیزاد ، جا خوش میکند. اصلن بیا برویم قلهک را منفجر کنیم سوراخ هایمان هوایی بخورد. جان آملی ، جان پیام یک روز برگرد فبرویم موذن جاکش مسجد زرگنده را جلوی چشم عیالش عروس کنیم، برگرد تخم یاکریم های پشت پنجره ات را حنا کنم روی دستهات.بمیرم که حنا بندان نداشتی. دخترک چشم هاش را ریسه می کند اصلن. بیا یاکریم سوزان وسط باغ فردوس راه بیندازیم. جان آملی ،جان پیام یک روز برگرد که خانه ژنرال کوه صهیون است. * اگرچه روحم تبلور ویرانیست اما ذهنم غریب ترین چیز است براهنی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/07/24ساعت 13:27 توسط doxtarak |
|
|
جفای معشوق بر عاشق دلیل قلعه گشادنست
روا بود که معشوق،عاشق را در منجنیق بلا نهد و در آتش ولا اندازد تا لوث انحرافی که از بت رویان عالم حشر کرده است از وی زایل شود و دولت تسلیمش حاصل شود قالوا حرقوه تا هرگاه که سلطان قهر منجنیق بلا نصب کند و وجود عاشق در آتش غیرت اندازد و لطف محبوب سلطان وش از سحاب عنایت باران رعایت بر آن آتش بارد تا ریاحین انس پدید آید لوایح |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/06/23ساعت 20:21 توسط doxtarak |
|
|
پرده اول درها کوچک بود و همه به مستراح ختم می شد.توالت های سفید.توالت های تمیز براق.اگر در حال فرار نبودم توی تک تکشان می شاشیدم.اما وقت بی اندازه تنگ بود و درها بی اندازه کوتاه.مثل در آن اتاقک ته حفره در سرزمین عجایب برای آلیس.از هیچکدامشان رد نمیشدم.در ضمن خلا که نشد مخفیگاه.من داشتم از دستشان فرار می کردم.طبقه پنجم که بودم ، وقتی آن نامه به دستم رسید فکر کردم خدارا شکر طبقه اول است بعدش اگر خواستم فرار کنم به راحتی پله ها را دوتا یکی می کنم تا همکف بعد میزنم به خیابان.چه می دانستم هم کف یک حفره است تا قعر زمین بادرهای کوچک و کوتاه که به مستراح ختم می شود.با آسانسوری که سرعت نور داشت خودم را رسانده بودم طبقه اول. در سرسرا منتظرم بود.اسلحه را گرفته بود طرف سرم.آماده.فکر فرار را گذاشتم کنار گفتم کار تمام است. فقط وقت کردم توی خودم مچاله بشوم روی سنگ فرش هایی که گرانیت سرخ بود.مثل بچه توی زهدان مادر پاهام را جمع کردم توی شکمم.بعد او که یک اسلحه کوچک داشت و لباس شمشیر بازها را. مجبورم کرد بروم کنار پله های خروجی آن طبقه دراز بکشم.میخواست حتما گلوله را توی سرم خالی کند و وقتی دارد از پله ها عقب عقب پایین می رود مغز پخش شده ام را کف زمین ببیند.میگفت بخواب روی پله اول و همینطور با سر اسلحه به مغزم اشاره می کرد بعد شمشیر را داد دست من.گفت از خودت دفاع کن.شمشیر باریک کوچک مسابقه یک محافظ گرد سرخ داشت نوکش.که بعد از فرارم تمام راه را روی پله ها قل خورد با من آمد و من فکر می کردم حتما از صدای قل خوردنش جای مرا حدس می زنند.زنی که آمد نجاتم داد .بحثشان که بالاگرفت من و محافظ سرخ رنگ نوک شمشیر توانستیم فرار کنیم.اما پله ها به هم کف ختم نمی شد.گمانم پنج طبقه ای رفتیم پایین و هر طبقه درهای کوچکی داشت که رو به خلا . و من ازشان رد نمی شدم.بعد یک دری پیدا شد که چوبی بود و من را یاد درهای خانه اصفهانمان می انداخت.در را راحت باز کردم پشتش یکی دیگر یکی دیگر یکی دیگر یکی دیگر بعد گفتم فایده ندارد. برگشتم.چند طبقه دیگر دویدم پایین . پشت یک یخچال قدیمی یک در دیگر پیدا کردم که به صخره های خزه باز می شد و چند مرد که خوب نمی دیدمشان بلند بلند نشانی محافظ سرخ رنگ نوک شمشیر مسابقه را از هم می گرفتند.
پرده ی دوم تسمه سیاه را که انداخته بود دور گردن دختر دیدمش.داشتم از پس دیوار شهر قدیمی بیرون می آمدم. که بروم دنبال کسی.دیدم دختر افتاده روی زمین او هم تسمه سیاه را انداخته دور گردنش خفه اش کند.نگاهش کردم او هم نگاهم کرد.چشمهای زاغ داشت.یادم آمد چند سال قبل هم پیر مردی توی بلوار کشاورز کنار خیابان هشدار زنی با چشمهای زاغ را به من داده بود.گفتم فکر می کردم فربه تر باشی....ولی حواست باشد دارم نگاهت می کند.دختر بیچاره را ول کرد آمد طرف من.نترسیدم.فقط دیدم موهای سیاه صاف دارد و توی چشمهاش انگار چراغ روشن کرده اند.زل زد توی چشم هام یعنی که من هم دارم تو را می بینم.بعد میان دیوار های شهر قدیمی گم شد.بعدش هر جا که رفتم فکر کردم دارد از یک سوراخی به من نگاه می کند.با چشمهای زاغی که در پناه استخوان های درشت صورتش می درخشید.
پرده ی سوم تو آن روز در آن چشم انداز لاتین چه کار می کردی بزمجه؟ با آن کلا لبه دار مشکی و عینک.چکمه های بلند زمستانی من به پا و گیتار به دست.این گرینگوی خاور میانه ای زیبا میان دختران اسپانیایی چه دارد که بگوید با آن رقص پای عجیب که با نوای گیتارش در آمیخته است.ساعت سه عصر تابستان و من مچاله روی تخت ژنرال. من همیشه مچاله .تو اما داری به دخترک هایی با شانه های عریان نحیف لبخند جاکشانه میزنی. بچه های کثیف با کون لخت و دماغ های آویزان ،زنان آبستن هن هن کنان و پیرمردهای چروکیده حسود و وای از دخترانی با شانه های لخت نحیف و پستان های نورس زیر نازکای سفید پیراهن های بلند به ساعت سه عصر تابستان در اطراف این غریبه معرکه گیر جذاب و دوربین دارد مرا از پشت سر نشان می دهد که تورا در یک چشم انداز لاتین در قاب یک لپ تاپ میبینم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/04/11ساعت 20:10 توسط doxtarak |
|
|
ورقی فرض کن
یک روی در تو یک روی در یار یا در هرکه هست،آن روی که در تو بود خواندی آن روی که در یار است نیز می باید خواندن مقالات شمس عزیز من تازه یافته شاید هم باز هرگز از خود پرسیده ای یک کتاب از کجای آن آغاز می شود؟پرسیده ای وقتی کتابی را از روی رف های یک کتاب فروشی کوچک برمیداری کی باید دست به خواندن بزنی یا پیشتر زده ای؟خواندن از کجا آغاز می شود؟کتاب شعری با جلد آبی رنگ که پرنده ای سرگردان دارد در آسمان جلدش می پرد و شعرهای یک درمیان عاشقانه اش با اسم شاعری در هیاهو خواندنی تر است یا کتابی با جلد کاهی قهوه ای که نیمی از آن خالی است و نیمی به خطی اکتفا کرده با نامی در پرده؟ خواندن را از کجا آغاز می کنیم پیش از آنکه چشممان به جمال خطوط روشن شود؟ می گویی فاش نیستی در پرده ای و انگار همیشه بوده ای در پی ردی،نشانه ای که بیاید. و شاید فکر می کنی این تو را نا خواندنی می کند.هم برای خود و هم برای چون منی که از آن سوی دیوار تنها صدای تک سرفه ای را می شنود.نا خواندنی وجود ندارد عزیز من اگر به پیرا متن نگاه کنیم. به جلد کاهی کتاب و صفحات خالی و خطوط مبهم اندک و نامی که یک سال و شاید بیش تنها نامی بر صفحه ای مجاز بوده است.خواندن تو پیش از تو آغاز می شود در غیاب خودت برای من یا هر که هست و فاش گویی و هیاهوی دخترکانه چیزی از درپردگی از غیاب او کم نمی کند برای تو یا هر که هست. دخترک می گوید مرزها مبهم است و پیش از او نیز این حرف را بارها گفته اند. راز پیش تر فاش شده است.راز پیش از آنکه راز باشد"آشکار" است.چراکه همواره امکان آزادی آن وجود دارد.راز با گشایش آغشته است و گشایش چیزی جز راز نیست.با این همه نسبت تو با خود با آنچه تویی همواره بر من پوشیده می ماند یا بر هرکه هست.از این نگاه خواندن تو مثل نوشتن توست.من تورا نوشته ام،تو را می نویسم لحظه به لحظه ی این روزها. از دو سالی قبل تر شاید که آن مجاز تو را یافتم و در تمام این روزها با تکه شعری در صفحه ای سپید و نامی شیرین بالای آن.خواندن/نوشتن تو کار من است و فاش بودن تو همین . آنچه همواره در پرده می ماند نسبت تو ست با خودت .آنچه که می گریزد از من و به دست نمی شود هرگز.خلوت تو به من آغشته است عزیزم.خلوت یعنی آغشتگی .امکان تجاوز، ساختار خلوت است.خلوت اگر قابل تجاوز نباشد که دیگر خلوت نیست.این دیگری آلاینده و آلوده که تو بیرونش میرانی از خود همواره در تو هست....همین بیرون راندن مدام از مرزهای خودت تو را بیشتر آغشته او می کند...تو برای تو بودن دیگری میخواهد.مرز برای مرز بودن تجاوز.مرزی که نتوان از آن برگذشت آن را شکست مرز نیست...دیوار باید بتواند فرو بریزد .فروریختن در خاطره دیوار هست در تقدیر او. دیگر آنکه مراقبه پایان ندارد.مراقبه مثل شاخه های یک درخت همواره رو به بالا می رود.مراقبه نگاه درخت است به فضای تهی به جای خالی شکوفه ای،گیلاسی یا سیبی شاید که بروید.همان ردی که می گویی از چیزی که به دنبال آنی.همین که به دنبال آنی یعنی که هست.ردش همین کاوش است زیبا.اگر بیابی دیگر مراقبه ای نیست.مراقبه دقت در احوال چیزهاست و انتظار آنکه می آید.انتظار به موعود با علم به امکان نیامدنش و این ایمان می خواهد.سرسختی می طلبد در انتظار. در مراقبه...چیزی همواره دارد می آید....چیزی که ردی از ان در جست و جوی تو هست... اما آنچه تعجب مرا در آن مکالمه بر انگیخت نشانه های جدیدی بود که یک باره به متن تو داشت اضافه می شد و چه کسی می داند من آن نشانه ها را چطور دوباره در متنی که از تو می نوشتم جای دادم؟چطور مثل خمیر بازی در دستهای دخترکی بازیگوش داشت دیگرگون می شد همچون متن من در دستان تو که لابد وقتی گفتی "چقدر صدای تو خوب است" داشت شکل عوض می کرد و همچنان عوض می کند. ما از خوانده شدن /نوشته شدن ناگزیریم هر چقدر هم که خودمان را در خلوت خودمان محصور کنیم باز متنی از ما وجود دارد.تو خلوت خودت را داشته باش و در جست و جوی رد آن ناگزیر در کار رسیدن. اما همواره آغوشت را برای دیگری ، برای امکان رویداد،برای آنچه از دل ارتباط بیرون می آید، برای آن سنتز خجسته ی فرخ پی آماده کن. پ.ن: نامه چیست جز ترس نیامدن نامه ای در پاسخ.همین است که ما را به سوی نوشتن آن راهی می کند...ترس است که می نویسد...نامه ای که نباشد نامی نیست...یعنی که برو... خطهایی که خواندید/نوشتید پاسخی بود به پاسخی و خدا می داند این دور تا کجا ادامه دارد.این خط ها یک سر از آن اوست که موهای سیاه دارد بر نیم رخی تراشیده و همین .دخترک دیگر هیچ نمیداند از او.صاحب دارد این خط ها و انتشارشان در گرو رخصت او بود که داد.اگرچه دخترک هرگز تمایلش را به نمایش های خیابانی پنهان نکرده است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/04/04ساعت 16:1 توسط doxtarak |
|
|
پرده ی اول:آهو خوران
زن لذیذ بود بر میز.برشته و خاموش.سم هاش را هم حتی نکنده بودند.مثل بو قلمون عید های شکرگزاری داشت شرحه شرحه از پهلویش کم می شد.جز صورتش که من بودم همه ی تنش آهوی برشته ای بر میز.شازده از یک سو ژنرال از آن سوی دیگر.نگاه نمیکردند که منم.پاره های صورتی و چرب پهلویش را گاز می زدند.از کنار لبهاشان روغن های تنم میچکید توی ظرف خودم.وقتی خودم را دیدم چشمهایم غمگین و بسته بود.گوشتم را برداشتم که سق بزنم.لذیذ بودم روی میز.صورتی و چرب.شازده از یک سو ژنرال از آن سوی دیگر.
پرده ی دوم: افسرده ای که چنین؟
من که رسیدم تنهایشان داشت توی نور ضعیف مهتاب می درخشید.من که رسیدم پیچیده بودند به هم و رو انداز یک گلیم سرخ درخشان بود با نقشهای کوچک طلایی.من که رسیدم در نجوایی عاشقانه رنگ مس شده بودند.گفتم:یکیتان بلند شوید این سرم من را باز کنید،تمام شده....بدن های طلایی درهم و گلیم تنیده شان گوشی برای من نداشتند.نجوای عاشقانه می کردند...مثل تندیس های یونانی کشیده و بلند گرم عشق بازی بودند....گفتم بلند شوید...سرم مرا در بیاورید یکیتان....حالا حیاط خانه ویران است و من اتاق به اتاق در خانه ای ویران تر به دنبال کسی هستم که سرم خالی را در بیاورد....اصلا خودم سوزن را می کشم از پوست...خون می شود.
پرده ی سوم:سوگواری
بیرون ایران بود و داخل آنجایی که تو هستی.بارن می بارید و مردمی که از کنارم رد می شدند نشان مقبره ی خمینی را از هم می پرسیدند.فقط باران را به خاطر می آورم و سیاهی هوارا و تورا که توی آن کتاب فروشی گرمی که بوی قهوه میداد موهای بلند داشتی و من که با خودم گفتم:واااااای.میان قفسه ی کتاب ها پنهان می شدم که نبینیم.می امدم نگاهت می کردم پشت پیشخوان که کتاب می دهی به ادم هاو بر می گشتم به ایران که باران می امد و باز توی ان کتابفروشی که ایران نبود.هر بار پنهان.چند باری هم خوف نکردم که رد شوم از رو به رو که ندید.بار آخر گفتم می روم میگویم دستکشم جامانده اصلا و حالا بیا حرف بزنیم.دستم را که گذاشتم روی میز دستپاچه شدی.گفتی مچت مثل آنوقت ها سرخ شده گفتم مثل آنوقت ها به این ساعت لعنتی حساس است و انقدر خاراندمش مچ کوچک نحیفی را که دوست داشتی که خون شد.صاحب کتاب فروشی دندان های سیاهی داشت پرسید همدیگر را می شناسید؟گفتم فقط یک آشنایی خیلی دور. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/02/14ساعت 14:27 توسط doxtarak |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگي براي همه كس و هيچ كس
|
|
I am a |
|
RSS
|