تبليغاتX
سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند

 

اونوقتا ما كفشامون با هم فرق داشت ولي سيگارمون نه....حالا هم كفشامون با هم فرق ميكنه هم سيگارمون

 

 

 

پ.ن:

عكس مربوط به ۵ سال پيشه شايد...اونايي كه لنگاشون تو عكس پيداست حالا هر كدوم يه گوشهيي ك...ر مي خورن از زندگي

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت 21:14  توسط "اسمش ديگه از اسراره" | 

 

پاييز امسال تصميم گرفتم اولين خرمالوي زندگيمو بخورم....ديگه از گه كه بدتر نيست....تازه وسطشم يه ستاره داره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:4  توسط "اسمش ديگه از اسراره" | 

مروز داشتم در یکی از این سایت های آپلود فلش می گشتم که این بازی را پیدا
کردم.این بازی که من از احمدی نژاد متنفرم نام دارد حجم خیلی کمی داره و در عین
سادگی به نظرم جالب اومد. شما در این بازی به مهمود اخمدی نژاد شلیک می کنید و
مهمود پرتاب می شه . مسافتی که مهمود پرتاب می شه نشان دهنده تنفر شما از مهمود
است.نحوه بازی به ...
وسیله کلیک ماوس است .با کلیک اول شما مهمود از روی نردبان به
پایین می افته و تا زمانی که به زمین نرسیده شما وقت دارین با کلیک دوم محمود را
پرتاب کنید.رکود من تا الان ۵۵ متر ه شما چقدر تونستین محمود را پرتاب کنید؟.....يعني آخر كص خليه

http://www.swfcabin.com/open/1256299038

 

یعنی سه روزه علافشما

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 20:32  توسط "اسمش ديگه از اسراره" | 
 

سخن عاشق گمانم جذاب ترين و عامه پسند ترين كتاب بارت باشد.كتابي  كه اگرچه نميتوان گفت همه فهم است اما به دليل فراگيري اپيدمي گونه گفتمان آن كه درست مطابق نام كتاب گفتماني عاشقانه است(A Lover's Discource:Fragments) در ميان خوانندگان آثار بارت از محبوبيتي دو چندان برخوردار مي باشد.بارت در اين كتاب به سبك گزين گويانه ي خويش از خلال حدود هشتاد فيگور به توصيف گفتمان عاشقانه مي پردازد.وي در هر جستار با روشي بينامتني به متون پيش از خود كه به نحوي گوياي فيگور مورد توصيف آن جستار است ارجاع ميدهد.از دائو تا ريلكه و ازبالزاك ،نيچه و از همه مهمتر پروست.

گفتمان عاشقانه ،فضايي نا محدوداست و سيال و همواره در پي نو شدن. به خاطر همين است كه فكر ميكنم اگر من تا قبل از سال ۱۹۸۰ كه بارت جان خود را در يك تصادف رانندگي از دست مي دهد زنده بودم و یا حتی اگر بارت میدانست پنج سال بعد از مرگ زودهنگامش(چه کسی میداند...شاید هم بهنگام) نابغه ای همچون من به دنیا  خواهد آمد انگیزه زندگی را که پس از مرگ مادرش از دست داده بود باز می یافت و از من می خواست تا فیگور هشتاد و یکم را چنین بنویسم:

 

تعويق

سوان تمام هتل هاي كومپيني را به جستجوي اودت زير پا مي گذارد." به نظر مي رسد در جستجوي هماني باشد كه از آن مي گريزدو اگر هم مي يافت از آن رو بر ميگردانيد"

عاشق خواهان آن است كه نشانه هاي زوال را به تعويق اندازد.زوال خود را براي ديگري و ديگري را براي خود.پس در پي كشف نشانه هاي آن بر مي آيد و بدين سان آن را بيش از پيش فرا مي خواند.بازگشايي رمزگان، نابودي را پشت سر نمي گذارد...آن را پيش رو مي نهد.در فاصله اي بس بسيار نزديك.و اين گونه است كه حتي لحظه هاي يگانگي هم،همواره در حال فرو ريختن است.

با كشف نشانه ها،عاشق به انكار مذبوحانه آن دست مي زند.چون غرقي در باتلاق كه به لذت گذرنده خنكاي باد تن بسپارد.

سوان از اودت خواهش كرد كه بااو برود و نرفت.او تنها و شكست خورده راه خود را پيش گرفت.اودت با همان نگاه رخشنده و بدسگالانه و آبزيركاه او را به فورشويل نشان داد و گفت:((گريه اش گرفت!نه؟))

 

پ.ن:

براي خواندن افاضات قبلي درباره بارت اينجا و آنجا را كليك كنيد.

جان عزيزتان واژه تازه مانوس "گفتمان" را جاي " گفتگو" به كار نبريد.فرق دارد به فاطمه زهرا .گفتمان يك اصطلاح تئوريك است و خيلي حال آدم بد مي شود وقتي مي بيند اصطلاحات تئوريك را ملت جاي كاغذ توالت به ماتحتشان مي مالند كه ك و ن گهيشان پاك بشود.

ياد حرمله به خير....يك بار در آمديم كه :" من متخصص بارتم" او هم كم نياورد گفت:" منم متخصص فارتم"...واقعا هم كه مخ گ و ز يده اي داشت بد تر از ما.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/10ساعت 18:48  توسط "اسمش ديگه از اسراره" | 
 

حال این روزهای ما از لحاظ بوفالوی تک نفره...یعنی ما نیز هم اینجوری میباشیم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/09ساعت 16:15  توسط "اسمش ديگه از اسراره" | 
 

ما نجيب بوديم و خشم بي هنگاممان رونماي هراس عاشقانمان بود.اصرار ما با انكار شما پهلو نمي زد،با اين همه بر در ارباب بي مروت نگاهتان نشستيم به بوي گنج كه رهروي شما ايمان ما بود.دريغا،ما پرده نشين و شما شاهد بازاري.بانو در حرم و خواجه در كوي به قلندري .نه...ما سليطه خوان معركه شما نبوديم...نخواستيم....نشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت 18:55  توسط "اسمش ديگه از اسراره" | 
 

گزيده بو د و سنجيده

                            سمندر

                                      با قاصدكان سبك سر

                                                                   نرد عشق در مي باخت

رفيق منافق

                  در كمين

                                  و

                                       به دست خون

                                                             دعوي جانبازي ميكرد

 همه چيزي اما

پاكباختگي اين دغل بازعشق را

به نيشخند

شست مي نماياند

تو را تسمه خواهش ها

و ُ مرا

سكوت

                چموش

                            اين تن

                                     به هفت بيابان شك

                                                               دربند

 وگرنه

عاشق و معشوق سياه كارانند

 

پ.ن:

۱.اين يكي از شعراي قديميم بود.دقيقا آخرين شعرم كه ازش راضي بودم.كه وقتي نوشتمش واسادم عقب نگاش كردم بعد به خودم گفتم هي...دخترك(اونوقتا هنوز دخترك نبودم...كوچه تاريك بودم) ايول ...ببين اين كار توئه...گذاشتمش اينجا امروز چون خيلي به حال و هواي اينروزام نزديكه.

۲.ماهانم آنفولانزاي خوكي گرفته..امروز خالش ميره پيشش پرستاريش...اگه  منم گرفتم مردم حلال كنيد.

۳.ژنرال از صب هي اين اهنگ مهر پويا رو گذاشته...نشسته رو مبل چشماشو بسته....داره زمزمه ميكنه باهاش...تو از قبيله ي ليلي/من از قبيله ی مجنون....

من از قبيله ی مجنون

من از قبيله ی مجنون

من از قبيله ی مجنون

.

.

.

.

آخ از اين قبيله ی  مجنون

۴.حالم ک ی ر یه ولی خوب میشم...چاره دیگه ای ندارم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 10:59  توسط "اسمش ديگه از اسراره" | 
 

مخ گوزيده اي دارم........

پايان نامه ي زاييده اي دارم.....

استاد راهنماي گنديده اي دارم.......

.

.

.

.

كلا به گا رفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/03ساعت 19:56  توسط "اسمش ديگه از اسراره" | 
 

 غيرت زيرخاكي ما كفاف محبوبيت عالمگير شما را نميدهد شازده.البت شطحيات انتلكتوآل ما هم بي اثر نيست.اصلا همين است كه خناق گرفته ايم با خلق خدا كه نامتان تنگ شكر است در مذاقشان.آسياب عشقتان اگر به نوبت بود سهم دهان مارا پيش ترك مي داد در ازاي جان كه اين همه پاييز، مشتاقي و مهجوري سزاي ما نبود بر آستان جانان....آه از اين همه پاييز كه مشتاقي و مهجوري سزاي ما نبود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 9:20  توسط "اسمش ديگه از اسراره" | 
 

نه نكته داني شما از عشق بود نه شكايت ما جاي شكري باقي گذاشت كه آنطور وقتي روضه قاسم مي خوانديم برايتان روي برگردانديد،هرچه هم صبوري كنيم شما از بخت خود نمي نشينيد كه مير غضب كبوتر حرم است پيش تند خوييتان.كمان ملامتتان هم كه به زه است بحمد الله.يادتان باشد اين غم غريبي و غربت را شما گذاشتيد در كاسه ما وگرنه ما كه از ديار حبيب بوديم.حالا هرچه كه پيش آيد پاي خودتان.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت 18:34  توسط "اسمش ديگه از اسراره" |